یه جفت پا و یه جاده
  
 
 
بهمن 1384
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384
حبس


خسته ی خسته ی خسته م ،  نای رفتن ندارم

یه قدم مونده ولی من  پای رفتن ندارم

هر دفه که پر کشیدم زخمی شد بال و پَرَم

قفس عادتم شده هوای رفتن ندارم

 

بذارید تا اونجا که جا داره  اینجا بمونم

هیشکی دستام و نگیره تک و تنها بمونم

خاطره عقربه نیست ٫ بر نمی گرده بذارید

مثل ِ قابی که شکسته بی تماشا بمونم

 

یه قفس ، می تونه یه قفس باشه ، همین و بس !  

که تو خواب ِ هر پرنده آسمون همیشه هست

میشکنه بغض قفس وا میشه این حقیقته

نگو نیست ، نگو نگو که باورم نمیشه ، هست !

 

اما من پرنده نیستم یه اسیرم یه اسیر

همه ی دنیای من چند تا ردیف میله ی حبس

خیلیا فالم و دیدن یکیشون فقط یکیش

دلخوشم کرد که یه روز در می آم از پیله ی حبس .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 18753


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها