خسته ی خسته ی خسته م ، نای رفتن ندارم
یه قدم مونده ولی من پای رفتن ندارم
هر دفه که پر کشیدم زخمی شد بال و پَرَم
قفس عادتم شده هوای رفتن ندارم
بذارید تا اونجا که جا داره اینجا بمونم
هیشکی دستام و نگیره تک و تنها بمونم
خاطره عقربه نیست ٫ بر نمی گرده بذارید
مثل ِ قابی که شکسته بی تماشا بمونم
یه قفس ، می تونه یه قفس باشه ، همین و بس !
که تو خواب ِ هر پرنده آسمون همیشه هست
میشکنه بغض قفس وا میشه این حقیقته
نگو نیست ، نگو نگو که باورم نمیشه ، هست !
اما من پرنده نیستم یه اسیرم یه اسیر
همه ی دنیای من چند تا ردیف میله ی حبس
خیلیا فالم و دیدن یکیشون فقط یکیش
دلخوشم کرد که یه روز در می آم از پیله ی حبس .
|