می آمد ازانبوه ِ رویاهای خاموش
عریان تراز شب ، خالی از تحریف ِ تن پوش
در چشمهایش موج ِ عصیان رقص می کرد
درقامتش پنهان هزاران بستر آغوش
می آمد و صحنه دچار ِ بهت می شد
با گامهایش ، لحظه لحظه ، گوش تا گوش
باید پرانتز وا کنم ( این زن غزل بود
اسطوره ای از وسوسه بر جسم منقوش )
با خود زمین نجوا کنان آواز می خواند
_ این سان قیامت را که بگرفته ست بر دوش ؟!
ناچار من چرخ ِ زمان را ایست دادم
پیشاروی زن ایستادم ، سخت مدهوش
*
ما جزیی از تقدیر ِ هم هستیم ، اینک
تسلیم شو ! یادم ترا - بانو - فراموش .
اردیبهشت 84
|